تبليغاتX
یامور

یامور

به هوای تو میخندم...به هوای من ببار...باران

هوا بسی ناجوانمردانه گرم است

و من جوان بانویی گرمازده

روی نیمکتی به قدمت جورابهای نشسته ام(اغراق در حد مرگ به خدا!)،نشسته و

با پنجه های طلایی خورشید

دست و پنجه نرم میکنم

نمیدانم

شاید خورشید هم با من پدرکشتگی دارد

که  فیلش به جای هندوستان

هوس کشتی گرفتن با مورچه کرده

و با هر جنبش ضعیف و خفیفی

به حقارت خارش دماغ

ضربه فنیش میکند!

هوا بسی ناجوانمردانه گرم است

و پیرمردی در ان سوی پارک

زیر سایه درختی نشسته

و محض مستفیض شدن دیوارهای نامرئی اطراف

بلند بلند غر میزند

"گور بابای دنیا و هرچی قوری خاک بر سرش!

گور بابای چای قوری و بخار بی بخارش

که نریخته کف میکند!

چای که نیست

تف سربالاست

حیف این استکان کمر باریک

که باید داغ این تف جگرسوز را به دل بکشد

چای که نیست

از شربت کمتر است

داغ نلبکی را به دلم گذاشت!

خدا ببخشدت پسر

من تو را به دامن مادرت نینداختم

که داغ بر دلش بگذاری

راهت را بکشی  و بروی و بگویی

"گور بابای پدر و مادر!"

خدا ببخشدت که نذاشتی

طعم شیرین داشتن اولاد را بچشیم

خدا ببخشدت

که  اغوش مادرت در حسرت تن تو انقدر تنگ شد

که یک شب برای همیشه بسته شد

و روی سینه سردش

به جای سر تو

یک تکه سنگ خوابید

خدا ببخشدت

پسرم"

هوا بسی ناجوانمردانه گرم است

و من به اجبار تازیانه های بی امان خورشید

از جایم بلند شده

و به سمت پیرمرد روانه میشوم

و این تصویر یک واقعیت است

به تلخی چای پر رنگی که

درون استکان کمر باریکش کف کرده

و نظاره گر جسم بی جان پیرمرد

و چشمان بی فروغش است

که  غریبانه به راه باریکی که  انتهایش ناپیداست

زل زده است...

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 19:52 توسط نگین|

 

بانو

در خلوت اسمان

طره بیفشان

سرمه بکش

چنگ بگیر

غم بنواز

*عشق* بخوان...

عاشق که شد

به سینه اش چنگ بزن

پریشانش کن

رهایش کن

پا به پای اشکهایش

بگریز و ببار

ببار و بشور

نقش معشوقه های خوار یک شبه را

از صورت شرم الود زمین

ببار و خاکستر کن

اتش شکارچیان شب را

وقتی که در استانه گامهایت کمین کرده

و دام هوس میچینند!

بانو

لباس رزم به تن کن

به جنگ چشمان هرزه نگاهشان برو

و تیغ فولادین قداستت را

بر پیکر چرکین رذالتشان

فرو کن

ببار و چشمهارا بشور

تو را باید جور دیگری ببینند

بشناسند

بخوانند...

بانوی بارانی

تو زیبای خفته افسانه ها نباش

بیدار شو

در این سرزمین عجایب

کسی دنبال *یک* لنگه کفش نمیگردد

در این سرزمین عجایب

شاهزاده ها سوار بر اسب سفید

در هر باغی

با هر گذری و نظری

گلی میچنند

شبی سوگلی میشود

و شبهای دیگر

خواری در کنج حرمسرا!

بانو

بارانی شو

ببار و پر کن

پیاله عرق خوران مست را

از عرق شرم!

مست شرمشان کن

تا دیگر

نگاه گستاخشان

دامنت را الوده نکند

بانوی بارانی

ببار

و ایه های عصمت خداوند را

قطره قطره بر زمین نازل کن

بانو

معشوقه اسمان

پیامبر زمین باش

و صورت شرم الود و خجلش را

با ردایی به بلندی پاکیت

نقاب بکش!

وقتی تمام کلمات ،مسحور پاکیت ،زیباییت ،غرورت جمله میشوند

کتاب میشوند

قهرمان قصه های شبانه نباش!

تاریخ منتظر توست

جاودانه شو

زود باش

اسمان در انتظارت با چشمانی ابستن اشک فرداهارا ورق میزند

به خودت برگرد

به اسمان

 بانوی اسمانی...


نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 20:33 توسط نگین|

این روزها
بی قرار شده ام
بعد از جدایی از خانواده
دوری از اغوش مادر 
و سایه گرم پدر
لپهای داداشی
و غرهای اباجی
تنها پناهم یک قلم و یک برگه کاغذ بود که همیشه سفید میماندند
از بس چشمهایم به نور افسونگر مونیتور و دستهایم به تق تق کیبرد عادت کرده اند 
و چشمهای بی چشم و رویم
تا اشک و پدرشان جفتی درنیاید دلشان خنک نمیشود!
انقدر درد میکنند که پس سرم را هم وارد معرکه میکنند
و بعددر این اشفته بازار درد خر بیارو باقالی بار کن!
حالا چند روزیست دیگر نمینویسم
و مثل بچه ادم مینشینم سر جایم و گاهی درس میخوانم و گاهی اواز
اما باز هم بی قرارم و درد بی درمانم درمان نمیشود
تمام چیزهایی که به خاطر نوشتن به انها پشت پا زدم
در مقابل چشمانم جولان میدهند و روح و روانم را ازار میدهند
حالا میفهمم
تمام پناهم بعد از خدا نوشتن بوده
و حالا که نمینویسم بی پناه شده ام
...
خدایا این روزهارو زودتر تمام کن
و مرا به تابستان
به فصل فراغت برسان
تا با خیال اسوده
بی خیال دنیا
بنشینم و بنویسم و بنویسم و بنویسم و بنویسم
حتی در لحظه مرگ هم بنویسم
بنویس برایم سرنوشتی سرشار از نوشتن !

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 0:15 توسط نگین|

دوستای گلم


با اینکه اصلن دلم نمیخواست اینطوری بشه

ولی متاسفانه باید بگم که برای یه مدت رمان گمشده رو نمیتونم تو وبلاگ بذارم

خدا شاهده قصدم اذیت کردن شما نیست ولی به پیشنهاد دوستان ترجیح دادم فعلن دست نگه دارم 

شاید اتفاق خیلی خوبی واسه این رمان بیفته.امیدوارم.حتمن دعام کنین

بازم خیلی معذرت.قرار نبود اینطوری بشه که یهویی شد


نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 18:15 توسط نگین|

ادامه فصل چهارم

نوشین خانوم که سر میز صبحونه  در حضور اقا امیر با کلی ناز و عشوه فقط اب میوشونو مز مزه میکردن  ،بعد رفتن اونا انگاری پیچ معدشون یهو وا شد و از هرچیزی که به نظر خوردنی می اومد،یه چند لقمه ای استعمال فرمودن! خداییش میز صبحونه هم  خوان معمولی نبود،هفت خوان رستم بود و نوشین خانوم تو هر خوان ، ده دیقه ای در کش و قوس هضم و بلع بودن!

فک کنم تو دلش موسیقی کلاسیک داشت گوش میکرد.چون حرکات موزون دست و سرش مخصوصن موقع برداشتن لیوان از رو میز بی شباهت به رقص باله نبود! یه جوری با شور و ولع میخورد که هر بدبخت صبحونه خورده ای الا خودم که خداروشکر چشم و دلم از هفت اسمون سیره،شیر دهنش باز میشد!همینکه هفت خوانو رد کرد و خواست بلند شه،رخش سفیدش که همون دمپایی پاشنه بلندش باشه لیز خورد و بعد یه چرخش و دوران 360 درجه  رخشش رفت هوا و خودش نمیدونم تا کجا! ولی محک خوبی بود تا بفهمم درجه شوری چشمام زیادی بالاست و از این به بعد باید بشورمشون و یه جور دیگه به ادما نگاه کنم .مخصوصن به نوشین خانوم که خداییش به لطف سرخاب سفیدای فرنگستون، نعمت حسن جمال رو تمام و کمال داره .فقط یه خورده کم ارتفاعه که اونم با کفشای پاشنه بلند ماست مالی میکنه!البته باید بگم  تقصیر خودشم بود که محض بالانمایی تو خونه همچین کفشی پوشیده بود!قدیمیا بیخود نگفتن که هر کی خربزه میخوره باید پای لرزشم بشینه.به هر حال خدا رحم کرد و اتفاق بدی براش نیفتاد . فقط صورتش یه کوچولو خراش برداشت. ویکم اه و ناله کرد. به کمک پروین خانوم از پله ها بردیمش بالا و تا اتاق همراهیش کردیم.همینکه رو تخت دراز کشید ،با اخم و تخم گفت

-برو یه فنجون کاپو چینو بیار

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 20:3 توسط نگین|

فصل چهارم

نگاشته شده در تاریخ ۱۷/۶/۸۸

امروز اولین روز هنرنمایی من در نقش یک گاگول به تمام معنا در عمارت جناب انوشیروان نیکمنش  بود. تعریف از خودنباشه ولی الحق والانصاف از جون ودل مایه گذاشتم و روی هرچی چلمن و پخمه رو کره زمین بود،سفید کردم!.همین اول کاری رکورد دایناسورارو شکستم و قدم اول رو انقد محکم برداشتم که تا دنیا دنیاست ردپام از رو زمین محو نشه! فقط خدا رحم کنه این دبنگ بازیا عوارض جانبی نداشته باشه .چون مطمئنم اگه یه چشمه از این نبوغ مادرزادی رو تو ملأعام نشون بدم،جای دانشگاه از دارلمجانین سردرمیارم!

از حق نگذریم امیر علی خان لولو الدوله هم در ایجاد این حال غریب بی تاثیر نبود و به تلافی دیروز در کسوت لولوخوره بنده رو تا مرز اون دنیا مشایعت کرد!دیشب که خیلی خسته بودم ،یادم رفت ساعتمو کوک کنم و خوابم برد.دم صبح بود که صداهای عجیب غریبی شنیدم ویهو چشامو باز کردم و دیدم یه موجود سفید پوش بی صروصدا عین اجل معلق بالا سرم خشکش زده.اولش فک کردم توهمه اما همینکه دستشو رو صورتم کشید،بند دلم پاره شد .چشامو بستم و تا اونجایی که نفس داشتم جیغ زدم!جیغم انقدر گوشخراش و وحشتناک بود که لولوی بیچاره خودش از ترس یه متر پرید هوا و خواست در بره که با کله پخش دیوار شد!ملافه از سرامیرعلی افتاد و دادش دراومد.فرید که تو هال میخوابه زودتر از همه خودشو رسوند و وقتی قضیه رو فهمید بی هیچ عکس العمل اضافی گفت خاک تو سرتون و رفت!مامان و خان جونم حالشون گفتن نداره.مثه همه زنای ایرونی که هیچی نشده میزنن به سرو صورتشون و دست به دامن ائمه و مقدسات میشن!

هیچی دیگه بازم همون اش و همون کاسه!.بازم اول صبحی امیرعلی خان گند زد و من نتونستم قضیه رو به مامان بگم، انقدر که اعصابش خورد شده بود.فقط موقع رفتن که میدونستم دیرش شده و واسه اینکه منو از سر خودش وا کنه،هر چی بگم قبول میکنه،گفتم امروز با دوستام قراره بریم کتابخونه و درس بخونیم..برم ؟اونم گفت:مگه میخواین برین اردو که دسته جمعی میرین؟!به هر حال خودت میدونی...بعدشم همراه امیر علی رفت.منم بی معطلی رفتم اماده شدم و میخواستم برم که از شانس بدم دعوای خان جون و اقابزرگ تو خواب بالا گرفت و خان جونم گریه کنان از خواب پرید!خدا رحم کرد عینکش دم دست نبود و متوجه ریخت و قیافه من نشد وگرنه حالا خر بیار و باغالی بار کن!.پیرزن بیچاره داشت مثل ابر بهار اشک میریخت و بی قراری میکرد.دلم واسش سوخت گفتم

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 17:59 توسط نگین|

فصل سوم

نگاشته شده در تاریخ 16/6/88

عجب روز پر تحرکی بود امروز. از خستگی دارم بیهوش میشم.خدا کنه وسط نوشتن کله پا نشم و خوابم نبره!..با اینکه دیشب همش به فکر امروز بودم و اون خونه و ادماش رو هر لحظه تو ذهنم مجسم میکردم و از ترس و اضطراب روبه رو شدن با همچین پدیده هایی  که کمتر تو زندگی دخترایی مثل من سروکلشون پیدا بشه تا خودصبح پلک رو هم نذاشته بودم،ولی بازم دامنه مشاهداتم فراختر از حد تصوراتم بودن.همون اول کاری با دیدن خونه به اون درندشتی سنگ کوب کردم و بخار ازکلم بلند شد .یه لحظه که با خونه خودمون که یه حیاط فکسنی و دوتا اتاق فسقلی  بیشتر نداره مقایسش کردم،یه جوری پیش خودم شرمنده شدم که دلم خواست زمین دهن واکنه و برم توش!اصلن نفهمیدم همچین قیاس مع الفارقی چه جوری به ذهنم خطور کرد!

تاریخ به خودش ندیده بود که من صبح زود اونم واسه نوش جون کردن صبحونه به خودم زحمت بیدار شدن بدم که دید.بعد نماز صبح یه چرتی زدم و نیم ساعت  نگذشته بود که مثه فنر از جام پریدم وسریع  سفره  صبحونه رو پهن کردم.داشتم وسایل رو میچیدم که مامانم سرفه کنان از اتاق بیرون اومد.اولش یه نگاه  همینجوری کرد و بعد با تعجب انگار که چوب دو سر طلا دیده باشه،چشماشو مالید و دوباره از توک موی سر تا نوک انگشت پا براندازم کرد.یه خمیازه کشدار همچین شاهانه کشید و خواست در رسای این عمل غیرمنتظره یه تعجب جانانه از خودش در کنه که من پیش دستی کردم و با یه لبخند ملیح  یه صبح بخیر اشرافی در شان اون خمیازه شاهانه تحویلش دادم.یه علیک صبح بخیری گفت و بعدش چشاشو گرد کرد و گفت

-لازم شد برم بیرون ببینم افتاب از کدوم طرف در اومده که دختر تنبل من این وقت صبح یه جایی غیر از رختخواب نشسته و بساط صبحونه علم میکنه!

منم خندم گرفت و بلند شدم صورتشو که تو 8 سال نبود بابام اندازه 80 سال طراوت خودشو از دست داده و چین و چروک شده بود ،بوسیدم و مثه دیوونه ها یهویی بغلش کردم.از تعجب خندش گرفت و گفت

-خدا بخیر کنه..از قدیم گفتن سالی که نکوست از بهارش پیداست..معلوم نیست چی تو سرت میگذره که از خواب نازت زدی و اینطوری ابراز محبت میکنی..خبریه؟

دستمو دور کمرش حلقه کردم و چندتا قلقلکش دادم .طوریکه از خنده اشکش در اومد.بنده خدا میخواست بگه فرشته نکن اما زبونش نمیچرخید.خودشو با زحمت از چنگ من کشید بیرون و با یه حالتی تو مرز خنده و عصبانیت گفت

-پناه بر خدا..کله سحر چت شده دختر..دیوونه شدی؟!...دیشب چی خوردی که به این حال و روز افتادی..میخوای ببرمت دکتر؟!

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 21:13 توسط نگین|

برای دریافت معانی کلمات ستاره دار رجوع شود به پاورقی

الهی

فی الشبهای المبارک العیدالنوروس*

رحٌم علی البندگان المفلوس

نزٌل* قیومت* الجنوس

الاعم از میوه و اجیل و لبوس*

الهی

فی هذه الاوضاع الخوشگل الاقتصادی

نزٌل* برف الرحمه علی الکل مملکتی

از جنوب الشرقی الی  الشمال الغربی

و سدٌم* الکل الطریق الارتباطی

و امٌنٌا *من الهجوم الفکُ و فامیل الاسمی

الهی

فی هذه الایام الاکل المأکولات الحلوُ الچرب ُ الچیلی

 حفٌظنی صورت المبارکة من الجوشات المزخرفی

خلٌصنی* من الهوائُ النفسی و الشکمی

صبٌرنی* علی التحمل الهذه المصیبتی

و ثبٌتنی* علی الطریق السعادتی

الهی

حرفی کثیر و وقتی قصیر*

قلبی مردود*و زبانی مسدود

قبٌلنی* هذه الدعایا

وحوٌلنی حالنی الی احسن الحالا

 

نوروس*:همان نوروز که در اینجا به صلاح دید نویسنده به این شکل نگارش شده است

رحٌم:رحم کن.....نزٌل:کم کن....قیومت:جمع قیمت....لبوس:جمع لباس....نزٌل:در اینجا به معنی نازل کن

سدٌم:سد کن ،ببند....امٌنٌا:در امان نگه دار مارا.....خلٌصنی:خلاص کن مرا....صبٌرنی:به من صبر بده...

ثبٌتنی:ثابت قدم نگه دار مرا......قصیر:کوتاه....مردود:در اینجا به معنای مورد درد واقع شده!

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 22:11 توسط نگین|

فصل دوم

نگاشته شده در تاریخ 15/6/88

امروزخاص ترین روز زندگیم بود.یه روز سرنوشت ساز که مسیر زندگیم رو به طور عجیبی عوض کرد و باعث شد اتفاقی بیفته که تصورش  هنوزم واسم مثل یه رویای مضحک و احمقانست.شبیه توهمات فانتزی دوره بلوغ !همون وقتی که تازه پروبال درمیاری و هوس پرواز میکنی.مخصوصن شبا که محدوده پروازت خیال و رویاست .مبدا ،رختخواب و مقصد ،یه جایی تو مایه های قصر و شاهزاده پرنیان پوش سوار بر اسب سفید و این قسم چیزای رمانتیک و پرزرق و برق!تور توهم گردی که سوغاتش  واسه خیلیا از جمله خودم یه مشت حسرت و عقدست!منی که تو 10 سالگی طعم تلخ از دست دادن پدر رو چشیدم و منفورترین کلمه زندگیم ،منفورترین اسمی که باهاش خطاب شدم ،شد یتیم.پدرم تو یه سانحه رانندگی از دنیا رفت و بار سنگین یه خانواده 5نفره افتاد رو دوش مامان و داداشم.فرید بیچاره تازه  چندهفته ای از تولد ریش و سبیلش گذشته بود که شد مرد خونه.با هزار بدبختی مدرک دیپلمشو گرفت و دیگه قید دانشگاه و ادامه تحصیل رو زد و رفت سراغ یه کار ثابت.یادمه روزای اول که سر سفره میشستیم با دیدن دستای پینه بسته فرید ،دیگه نمیتونستم لب به غذا بزنم و با چشمای پراشک که نمیخواستم کسی خالی شدنشو ببینه از سر سفره بلند میشدم.دستایی که یه روزی نرم و سفید بودن و منم همش مسخره میکردم که پسر رو چه به این دستای نازنازی !اما به مرور زمان فهمیدم که روزگار بی رحمتر از این حرفاست و چرخ زندگی جز با دستای پینه بسته داداشم که روزبه روز زمخت تر میشد،نمیچرخه.حتمن باید فرید درسشو ول میکرد و تو کارگاه تراشکاری از صبح تا غروب جون میکند و مامان بیچارم با درد کمر و چشمایی که روز به روز بی فروغتر میشدن پشت چرخ خیاطی میشست تا یه لقمه حلال سر سفرمون بیاد.لقمه ای که هر روز به برکتش قسم میخوردم که یه روز همه اون زحماتی رو که مامان و داداشم بابت تهیش میکشیدن،جبران کنم.جبران اون همه ازخودگذشتگی وقتی ممکن بود که من خوب درس بخونم و با یه رتبه خوب تو یه دانشگاه معتبر ادامه تحصیل بدم.بعدشم با یه شغل پر در امد یه سروسامونی به زندگی خودم و خونوادم بدم.با همین افکار رشته ای رو که خیلی بهش علاقه داشتم خوندم.ینی ریاضی فیزیک.برای کنکورم خیلی زحمت کشیدم .تو هیچ کلاس و ازمونی شرکت نکردم.فقط کتاب و جزوه های تست رو ،اون هم با کلی خواهش و تمنا از دوستا و همکلاسیام قرض گرفتم و خوندم با این همه بازم نتونستم تو ازمون سراسری رتبه  خیلی خوبی بیارم.واسه همین از خیر انتخاب رشته گذشتم  تا بمونم برا سال دیگه.به اصرار فرید تو کنکور دانشگاه ازادم شرکت کرده بودم ولی فکر نمیکردم یه روزی مثه امروز برسه که با ترس و استرس منتظر شنیدن نتایج کنکور ازاد باشم.


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 17:38 توسط نگین|

سلام به همه دوستان جانم

همونطور که بهتون قول داده بودم ،نوشتن یه رمان جدید رو شروع کردم.اولش تصمیم داشتم یه داستان طنز بنویسم ولی بعدن منصرف شدم .البته این رمان تقریبن طنز محوره و تلاشم اینه که تو هر فصل قسمتای طنز نوشته به چشم بیاد.امیدوارم که مثل همیشه من رو تنها نذارین و حتمن تو هر فصل با گفتن نظرات و انتقاداتتون به من کمک کنین.

فصل اول

"الا یا ایها الساقی ادرکاسا و ناولها ...که عشق اسان نمود اول ولی افتاد مشکلها"

هاچی..هاچی..اخ دماغم! بعد اون تصادف شیرین این سرماخوردگی واقعن میچسبه.مخصوصن که دیگه لازم نیست به مامان توضیح بدم که چه بلایی سر دماغم اومده که شده عینهو لبو.بنده خدا فک میکنه  از بس دماغمو با دستمال کشیدم اینطوری شده!امروز از دانشگاه تا خونه پیاده اومدم.دل و دماغ سر کلاس نشستن و تحمل چپ چپ نگاه کردنای استاد رو نداشتم.واسه همین به بهونه سردرد کلاس رو پیچوندم و زدم بیرون...برای اولین بار بود که جو کلاس انقدر برام سنگین شده بود.و این واسه استادمون که دانشجوی ممتاز کلاسش رو اینطوری پکر و بی حوصله ببینه ،عجیب و ناخوشایند بود.سرم پایین بود و داشتم سلانه سلانه  از پله ها پایین می اومدم که یهو یه چیزی مثه پتک  محکم خورد تو صورتم.یه لحظه فک کردم دماغم شکست .شکست که سهله فک کردم شقه شقه شد و افتاد رو زمین!همون لحظه چشام سیاهی رفت و نشستم .یه جوری دماغو گرفته بودم که انگار اگه ولش کنم هر ان ممکنه پخش زمین شه!به زحمت سرمو بلند کردم تا چنتا لیچار درست و حسابی بار اون کسی کنم که این بلارو سر دماغ بی صاب موندم  اورده بود که با دیدن مجرم بند دلم پاره شد ومثه یه تیکه گوشت اونم از نوع مونده و گندیدش رو پله ها وا رفتم.همه وجودم تو چشام خلاصه شده بود و از یه دریچه کوچیک داشت رویای به اون بزرگی رو میدید.اره.درست مثل یه رویا بود.دیدن کسی که یه وقتی  یاد و خاطرش واست شب و روز نذاشته و خواب و خوراکتو ازت گرفته بود ،اونم تو زمان و مکانی که اصلن انتظارشو نداشتی ،اگه خود رویا نباشه کمتر از اون نیست.باورش برام خیلی سخت بود.مگه امروز مراسم عقد اون نبود؟!اون که الان باید تو سالن جشن و پیش نامزدش باشه ..الان با لباس دامادی اینجا چیکار میکرد؟!با پشت دست یه چندباری چشامو مالیدم که یهو خنده خبیثانه ای کرد و گفت

-کور شدی..ول کن اون دوتا بی صاب مونده رو...خوب نگام کن...میخوام تا عمر داری این روز و این لحظه  باشکوه به یادت بمونه..اخ که چه قدر دلم خنک شد ...حقت بود دختره احمق....الانم پاشو برو گم شو با اون دماغ خوشگلت ..فک کن عاشقای پروپاقرصت که همیشه سنگشونو به سینه میزدی تو رو تو این وضع و حال ببینن..وای چه شود.


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 20:33 توسط نگین|


آخرين مطالب
» بی وفایی
» بانوی بارانی
» بی قرارم
» چی بگم شرمنده!
» *گمشده*
» *گمشده*
» *گمشده*
» دعای شب عید از زبان نگین السلطنه!
» *گمشده*
» *گمشده*
Design By : Pichak